Unknown 4 Ever

ناشناس تا ابد

 
ای تف
نویسنده : نوید - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
 

نمیدونم چی شد یهو بعد این همه مدت دلم برا اینجا تنگ شد. تف به این فیسبوک که ما رو از وبلاگ نوشتن انداخت. همیشه چیزای قدیمی یه مزه ی دیگه میدن؛ این وبلاگم همینطور.

الآن دیگه فکر نمیکنم حتی یک نفرم اینجا سر بزنه... ولی خوب... خیلی اوقات می نویسی که نوشته باشی؛ بدون هیچ منظور دیگه ای تو ادامش. شایدم میترسیم وقتی مردیم ما رو یادشون بره، که شاید داریم خودمون رو الکی برای جاودانه شدن جر میدیم؛ که آخرشم یادشون میره. هه

دیگه بگم کـــــــــــه...

آهاه! ملت گشاد شدن. خیلی! بر فرض مثال همه مینیمال نویس شدن. البته خواننده ها هم گشاد شدن، ولی خوب؛ ژن گشادیسم از اون اول توی بشر بود. یا مثلا جدیدا دیگه ملت میخوان معروف شن و هزار تا چیز دیگه، نمیرن زرتی خواننده شن؛ جدیدا میرن عکاس میشن. فیسبوکم که خیلی گرمه. چه بهتر.

و دیگه که...

خیلی بده آدم رو یه سینوس با دامنه ی خیلی زیاد هی بالا پایین شه. اصلا نمیتونه خودش رو جمع کنه.

و اینکه...

یک خِشتی براتون بپزم...


 
comment نظرات ()
 
 
دور از واقعیت
نویسنده : نوید - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱
 

لذت تماشای ظرافت زیبایی طبیعت تو یک بدن لخت تا طلوع خورشید ...

لذت غرق شدن توی تک تک سلول هایی روی یک صندلی ماساژور در حال ماساژ دیدن هستن ...

لذت تماشای قیافه های مردمی که توی ذهن اونها تو جز یک دیوانه ی الکی خوش چیزی نیستی ...

لذت فکر نکردن به هیچ چیز جز چیزهایی خیالی برای یک بشر ...

واقعیت یک باور است که ساخته ی ذهن بشر است ...

دور از فکر ...

دور از ذهن بشر ...

دور از واقعیت ...


 
comment نظرات ()
 
 
یه سال دیگه
نویسنده : نوید - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱/٦
 

جای مصطفی ابوذر و سعید جانبزرگی بازم سبزه ... جای همه ی شهیدا همیشه سبزه ...

سال شاد، سلامت و ثروتمندی رو براتون آرزو میکنم.

امسال خیلی چیزا عوض میشه!


 
comment نظرات ()
 
 
سیاوش
نویسنده : نوید - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٤
 
  • ماشین که گرفتم یه بوق هم توش میذارم که موقعی که دستمو میذارم رو بوق صدایی که ملت می شنون رو خودم هم بشنوم!
  • ببین گیتارت رو بیار اگه MIDI میخوره ... نه؛ نمیدم بخوره!

سیاوش میگفت!


 
comment نظرات ()
 
 
نعمت
نویسنده : نوید - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

دیدی وقتی یه ده دقیقه آب شور قرقره میکنی بعدش آب آشامیدنی معمولی میخوری چه حسی بهت دست میده؟! حس میکنی آب شیرینه، در صورتی که نیست!

یا

تا موقعی که یه چیزو از دست ندی قدرشو نمیدونی. همیشه قدر چیزایی که داری رو بدون تا بیشتر بشن.


 
comment نظرات ()
 
 
تو
نویسنده : نوید - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
 

یه سری چیزا حقت نیست ولی قبل اینکه اصلا خبر داشته باشی بهت دادن؛ مثل چیزایی که خدا بهت داده ...

یه سری چیزا حقت نیست ولی فکر میکنی هست و اونا هم لطف میکنن بهت می دن؛ مثل پول تو جیبی که خیلی از بچه ها بعد 18 سالگی از پدر و مادرشون میگیرن ...

یه سری چیزا حقت نیست ولی اگه بری بهت می دن؛ مثل نذری ...

یه سری چیزا حقت هست و بهت می دن؛ مثل حقوق ...

یه سری چیزا حقت هست و باید بری به زور بگیری؛ مثل طلبی که نمی دن ...

ولی

اما

یه سری چیزا رو تو معلوم میکنی حقته یا نه .....


 
comment نظرات ()
 
 
مقدسات
نویسنده : نوید - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
 

اولـین مقـدس خداســت؛ آفریـدگـار مطلق

دومی رپ است که بدون آن زندگی نیست

سومی هـدفونی که همیشه همراه است

آخــــر دوسـتـــی کـه در هـمـگـی هـســت

پس دوستی مقدس است

 


 
comment نظرات ()