Unknown 4 Ever

ناشناس تا ابد

 
تغییر
نویسنده : نوید - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٦/۱۳
 

ده و نیم شب

خلوت

رو صندلی آخری که کنار در بود نشسته بود و به شیشه تکیه داده بود.

خلوت ... اونقدر خلوت که میشد به همه ی صندلی های آخری دم شیشه و کنار در تکیه داد .

فقط صدای قطارهایی که طبق معمول داشتن مخالف حرکت میکردن میومد ... با صدای باز شدن در موقعی که به ایستگاها میرسید .... دیگه هیـــــــــــــــچ صدای دیگه ای نمیومد ...

مثل همیشه نخ عینکش رو گردنش انداخته بود و خودش رو هم به چشمش زده بود . یه دستش به ریش های سفیدش و دست دیگش هم کتابش بود . مثل همیشه داشت ورق میزد و دنبالش میگشت . دنبال ..... دنبال ..... دنبال چی ؟! حقیقت منم نمیدونم !

هی ورق میزد و هی میخوند ... هی ورق میزد و هی میخوند . هر پنج ورق یه بارم کتاب از روی پاهاش میوفتاد . یکی از همین دفعه هایی که کتابش از روی پاش سر خورد سرش و بالا آورد و پیداش کرد ...

دیگه توی کتاباش دنبالش نگشت ...

«نوشته شده توسط نوید ص؛ همین الآن»


 
comment نظرات ()